| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
گرگ هم که باشی
عاشق بره ای خواهی شد
که تو را به علف خوردن وا می دارد
و رسالت عشق این است
شدنِ آنچه نیستی
اگه عاشقت نبودم ، پا نمی داد این ترانه
بی خیال بد بیاری ، زنده باد این عاشقانه
من دیوانه ی آن لحظه ای هستم که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
عشق من ، بوسه با لجبازی ، بیشتر می چسبد
هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدن
به هر حال دارم فراموش میکنم فراموش شدنم را
هیچ میدانستی
زیباترین عاشقانه ای که برایم گفتی
وقتی بود که اسمم را با میم به انتها رساندی
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست
قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
اتاق تنهاییم پا به ماه اتفاق تازه ایست
به گمانم یکی نبود قصه های من در راه است
عاشق ترین مرد ، آدم بود
که بهشت را به لبخند حوا فروخت
مرا تا نقره باشد میفشانم
تو را تا بوسه باشد میستانم
و گر فردا به زندان میبرندم
به نقد این ساعت اندر بوستانم
جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام دل تو بودی از جهانم
نمیدانم چرا بین این همه آدم پیله کردم به تو
شاید فقط با تو پروانه می شوم
یا رب تو مرا به یار دمساز رسان
آوازهٔ دردم بهم آواز رسان
آن کَس که من از فراق او غمگینم
او را به من و مرا به او بازرسان
هنوز همسوار مرکب خیال من تویی
هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی
هرآن به یاد تو، به مدح عشق می رسم
و باز شرح هرنگاه عاشقانه ام تویی
آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن
این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند
آن روزها مال باخته می شدی
و این روز ها دلباخته
می تونم بپرسم چه عطری میزنی ؟
بوی خوشبختی میدهی انگار
کاش می فهمیدی
برای این که تنهایم ، تو را نمی خواهم
برعکس برای این که می خواهمت ، تنهایم
از بس خوابت را دیده ام دیگر نمی گویم خوابم میآید
میگویم یـــــــارم میآید وعده ی ما همان رویای همیشگی
بر لبم کس خنده ای هرگز مدید الا مگر
در میان گریه بر احوال خود خندیده ام
اگر چه عاشق برفم بهار هم خوبست
بدان به خاطر تو انتظار هم خوبست
دلم به خلوت تابوت رفت دلتنگم
ولی برای دل من مزار هم خوبست
همیشه درد از دیگران است
گاه از نبودنشان ، گاه از بودنشان
همیشه داشتن بهترین ها به آدم غرور خاصی میده
من مغرور ترینم چون تو بهترینی
یک شب خیال چشم تودیدیم به خواب
ز آن شب دگر، به چشم ندیدیم خواب را
بی وفا
ایـن روزهـا نـه مـجـالـی بـرای دلـتـنـگـی دارم و نـه حـوصـلـه ات را..
ولـی بـا ایـن هـمـه گـاه گـاهـی دلـم هـوای تـو را مـی کـنـد
بنویسید به دیوار سکوت عشق سرمایه هرانسان است
بنشانید به لب حرف قشنگ حرف بد وسوسه شیطان است
وبدانید که فردا دیر است اگر غصه بیاید امروز
تا همیشه دلتان درگیر است پس بسازید رهی را کنون
تا ابد سوی صداقت برود و بکارید به هر خانه گلی که فقط بوی محبت بدهد
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
اه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی
تا به لب تو بسپرم، جان به لب رسیده را
یه بغل گل های لاله ، سبدی پر از ستاره
می فرستم واسه دوستم ، که دلش مثل بهاره
دلم را مبتلایت کرده بودم
خودم را خاک پایت کرده بودم
ندانستم بی وفا هستی وگرنه
همان اول رهایت کرده بودم
ترا در طبیعت بکر چون یاس
و در افکارم از احساس
در انزوای تنهایی بی حد
ترا در شبانه ی لبخند
تا صبح دور و به اندازه ی یک جرعه خدا دوستت می دارم
ای ثانیه ها مرا تب آلود کنید
سرتاسر خانه را پر از عود کنید
چشمان حسود کور ، عاشق شده ام
اسفند برای دل من دود کنید
بزرگ راه های مهندسی ساز ما را به هم نمی رسانند
عشق با قوانین بیگانه است
از بیراهه ها بیا برای دیدن کسی که عمریست دوستت دارد
در نبودت شعر گل ماتم شود
قامت یاس و اقاقی خم شود
روح من هر دم تو را خواند ولی
در حضورت آتش جان کم شود
تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی
که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت شده باشد
خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است
بگذار که آیینه نفرت شده باشد
انسان های پاک و ساده را با تمام وجود دوست دارم
همان هایی که بدی هیچکس را باور ندارند
همان هایی که برای همه لبخند میزنند
همان هایی که بوی ناب آدم می دهند
و من باور دارم که وجود نازنینت شایسته دوست داشتن است
احساس تو چون طراوت باران است
بر زخم شکوفه های گل درمان است
هر وقت که در هوای تو می چرخم
انگار نفس کشیدنم آسان است
من نه سکوت میکنم نه فال عشق از برم
فقط به تو خیره شدم ، من از تو هم ساده ترم
تو خوب میفهمی مرا وقتی پر از بهانه ام
ببین برای ماندنت چقدر عاشقانه ام
وقتی خداحافظی می کنیم
چــه انـرژی عـظیـمی مـی خواهـد
کـنترل اولین قـطره اشک بـرای نـچکیـدن
اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم
چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم
کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست
شب بی تابش ماه روی تو برده امانم
شکر خدا نشد که عاشقت شوم
تقدیر این نبود که من لایقت شوم
یاد توا کنار دلم چال کرده ام
تا بی خیال تو و هق هق ات شوم
گرچه از فاصله ی ماه ز من دورتری
ولی انگاه همین جا و همین دور و بری
ماه می تابد و انگار تویی می خندی
باد می آید و انگار تویی می گذری
در دل دردیست از تو پنهان که مپرس
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس
با این همه حال و در چنین تنگدلی
جا کرده محبت تو چندان که مپرس
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟
تنگ است دلم، قوت فریاد کجایی؟
با آنکه ز ما یاد نکردی..
ای آنکه نرفتی دمی از یاد کجایی؟
اگه زندگیم در یه کاسه آب خلاصه می شد
اونو بدرقه راهت می کردم
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود
یه جهان قاصدک ناز به راحت باشد
بوی گل ، نذر قشنگی نگاهت باشد
خداوند شب و روز تمام لحظات
پشت و پناه تو عزیزم باشد
آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم
می نمیخواهم بیا ساقی تماشایت کنم
بی قرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن
کرده ام می را بهانه تا تماشایت کنم
دوستت دارم
این تعارف نیست
زندگی من است
ای داد دوباره کار دل مشکل شد
نتوان ز حال دل غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد
پامال سبکسران سنگین دل شد
زندگی سخت است تو آسان بگیر
زندگی درد است تو درمان بگیر
زندگی مار است تو جانش بگیر
زندگی جام است تو کامش بگیر
نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم
نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم
خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت
من باشم و آن کسی که من می خواهم
آنکه باید بسوزد و بسازد منم
آنکه دائم بی تو میسوزد منم
آنکه آتش زد به قلب من تویی
آنکه خاموش است و میسوزد منم
هر لحظه در کنار منی عاشقانه تر
با قلب عاشق و بدنی عاشقانه تر
تکرار شو حوالی دستان خسته ام
شاید مرا رقم بزنی عاشقانه تر
فرشته مهربون از آسمون اومد پایین و گفت
ازین دنیا چی می خوای تا برات برآورده کنم
گفتم : اونی که داره این اس ام اس رو می خونه
گفت : نگفتم که تمومه دنیا رو
با نگاهی هرس کن
علف های هرز دلتنگی ام را
باز هم از چشمه لب های من
تشنه ای سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد در خواب شد
فروغ
زندگی چیدن سیبی است که یاید چید و رفت
زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت
زندگی رودی است جاری هر که آمد
کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت
قاصدک این کولی خانه بدوش روزگار
کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت
قلبم فدای عزیزی که دنیایی از دلتنگی
را به امید یه لحظه دیدنش به جان می خرم
باز هم از یاد تو ، شعله به پا خواسته
آتش سرخش ز نور ، قلب من آراسته
زردی روی مرا ، نیک تماشا نما
شمع وجود من از دوری تو کاسته
دل صدچاک ما را تیغ ترحم بدرید
دل ما را به همان قیمت ارزان بخرید
دل من گرچه شکسته ، گوهری ناب شده
عشق در قلب تو آن تحفه ی نایاب شده
تا چند نظر به روی مهتاب کنم
خود را به هوای دیدنت آب کنم
یک قطعه ی عکس خود برایم بفرست
تا در دل بیقرار خود ، قاب کنم
این روزها هوای مرا نداری
خفه نمی شوی بی هوای من ؟
خواب دیدم که دلم بند تو بود
خواب من تعبیر لبخند تو بود
تو به سان گل شدی اوج شکوه
نبض من ، در ساقه آوند تو بود
یک چشم من از روز جدایی بگریست
چشم دگرم گفت چرا ؟ گریه ز چیست
چون روز وصال شد فرازش کردم
گفتم نگریستی نباید نگریست
هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم
ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد
خوش به حال تو که خودت را راحت کردی
یک خط کشیدی تنها ، آن هم روی من
نیستی هم نفسم سهم دلم بی کسیه
تنهایی پر از غم و حسرت و دلواپسیه
بی تو این زنده بودن زندگی محسوب نمیشه
زخم رو قلب شکسته ام تا ابد خوب نمیشه
تو را انگار یک جا دیده بودم
میان خواب و رویا دیده بودم
نگاهت همچو شبنم آشنا بود
گمانم بین گلها دیده بودم
تو دنیایی که جای آرزوهاست
کسی جز تو منو عاشق نمی خواست
بیا تا تکیه گاه من تو باشی
دلم مثل خودت تنهای تنهاست
تو کی هستی که همه فکر و خیالم شده تو
تو شدی زندگی من ، همه یادم شده تو
یاد تو در خاطراتم وقتی پیدا می شود
می رود دنیا ز یادم چون که یادم شده تو
اینجا زمین است، زمین گرد است
تویی که مرا دور زدی!
فردا به خودم خواهی رسید
حال و روزت دیدنیست
دنیای آدم برفی ها دنیای ساده ایست
اگر برف بیاد هست ، اگر برف نیاید نیست
مثل دنیای من ، اگر تو باشی هستم ، اگر نباشی …!
عجیب است دریا
تا آدم را غرق خود می کند آن را پس می زند!
دل نزد توست گر چه دوری ز برم
جویای توام اگر نپرسی خبرم
خالی نشود خیالت از چشم ترم
در قلب منی اگر چه جایی دگرم
هزار کلمه برجای خالی ات ریختم اما پر نشد
به گمانم از جنس بی نهایتی
باز دلم یاد شما می کند
یاد همان لطف و صفا می کند
این دل بی کینه همیشه تو را
بر سر سجاده دعا می کند
به بند دلت میاویز رخت خاطره ام را
گردبادهای فراموشی حرمت نمی شناسند
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
به مرام تو گرفتار و به یاد تو اسیر
یه جهان قاصدک ناز به راحت باشد
بوی گل ، نذر قشنگی نگاهت باشد
خداوند شب و روز تمام لحظات
پشت و پناه تو عزیزم باشد
دلتنگی عین یه جای شکستگی روی عینک آدمه
هر جا نگاه می کنی می بینیش
من آن ابرم که بارانش تو هستی
همان یوسف که کنعانش تو هستی
مسافر میشوم تا آخر عمر
در آن راهی که پایانش تو هستی
با یاد تو زندگی کردن چه کم خرج است
نه خواب میخواهد ، نه خوراک !
از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد ، هم بسازد
هزار گل تقدیم به آیینه ی شکسته ای که
هزار بار لبخند شما را تکرار می کند
این روزها آنقدر شکسته ام
که عصا به دست راه میرود دلم !
دلم دل نیست ، دریا نیست ، مرداب است
که موجی هم سراغش را نمی گیرد
نه میل زیستن دارد نه می میرد
همیشه با غمت من در ستیزم
به این خاطر همیشه اشک میریزم
روی هر برگ گلی این را نوشتم
تویی امید من تنها ، عزیزم
دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد
عاقبت با عشق و غم کوه امیدم آب شد
گفته بودی یوسف گم گشته باز آید ولی
یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد
جدا موندن از کسی که دوستش داری فرقی با مردن نداره
پس عمری که بی تو میگذرد مرگیست به نام زندگی
دنیا مثل پاییزه ، هم قشنگه هم غم انگیزه
قشنگیش به خاطر توست
غم انگیزیش به خاطر دوری از توست
نترس از شب مستی ، بیا و عاشق باش
فروغ دیده مجنون ، بهای صادق باش
من و کبوتر عاشق به روی یک دیوار
دو پنجره ، دو ستاره فدای یک دیدار
اگه می گفتی می خوامت دلم دیگه غصه نداشت
شب چشام خوابش می برد نیازی به قصه نداشت
اگه می گفتی می خوامت تو دنیا چیزی کم نبود
رو خاطرات خوبمون هاشور زرد غم نبود
ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم
ما خاک قدوم هرچه زیبا صفتیم
از زشتی کردار دگر خسته شدیم
محتاج دو پیمانه می معرفتیم
از خدا خواهم نبخشاید تو را
این چه رسم دوستی باید تو را
تو که می دانی در قلب منی
این همه دوری و بی مهری چرا ؟
درکوچه های عشق دنبال منی
من فکر می کردم فقط مال منی
این دل اسیر مهر روی توست نمی دانی ؟
ای همرنگ چشم من ، تو فال منی
یه دونه دوست دارم چون یدونه ای
دو تا دوست دارم چون دومیت وجود نداره
صد تا دوست دارم چون تا صد ساله دیگه هم که بگردم
مثل تو را پیدا نمی کنم
شنیدی باغبان چون گل بکارد
چه مایه غم خورد تا گل برآرد
تو هم گل گشته بودی اندر این دل
ولی بی کود شدی مردی چه حاصل !
سلام ای نازنین خوابتو دیدم
تو گفتی نه رفیق دیگه بریدم
خیال کردی بری بی تو می میرم
تو رفتی من یکی دیگه می گیرم !
فدای ناز عشقت ناز دانه
که عشقت کنج دل زد آشیانه
به یاد سوزش مجنون ز لیلی
به یادت سوختم در این زمانه
چه شود به چهره ی زرد من نظری زراه خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو کمان کشیده و درکمین که زنی به تیرم و من غمین
که خدای ناکرده خطا کنی
در فراغت این دل من پیر شد
بله ای گو این دلم تبخیر شد
بر سرم دستی کشید آرام گفت
باز طفلک قرص هایش دیرشد
غرور من که زسختی به کوه میمانست
کمر به کشتن خود بست و خاک پای تو شد
دلم که به همه بیگانه بود و یار نداشت
چه دید در تو که اینگونه آشنای تو شد ؟
آباد تو بودم و خرابم کردی
یک زنده که تو مرده حسابم کردی
با شوق کبوترانه تا خانه تو
هربار که آمدم جوابم کردی
عشق یعنی گم شدن پیدا شدن
عشق یعنی غرق در رویا شدن
عشق یعنی حسرت دیدار تو
عشق یعنی من شوم بیمار تو
هر دم به بهانه ای تو را یاد کنم
افسرده دلم به یاد تو شاد کنم
بی تو دل من چو کلبه ای خاموش است
با یاد تو این خرابه آباد کنم
عاشق شدم و عشق مرا بد نام کرد
داروغه شنید و مرا زندان کرد
در خلوت زندان به خود نالیدم
عاشق شود آنکس که مرا عاشق کرد
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
فال حافظ زدنت از پی دلتنگی کیست ؟
من که هر لحظه به یاد تو و دلتنگ تو ام
هر ستاره یه نشان از غم و دلتنگی من
آسمان را بفرستم که بدانی همه جا یاد تو ام ؟
دوستی گفت صبر کن ایراک
صبر کار تو خوب زود کند
آب رفته به جوی باز آرد
کار بهتر از آن که بود کند
گفتم آب آری به جوی باز آید
ماهی مرده را چه سود کند !
عشق چون ایده برد هوش دل فرزانه را
دزد عاقل می کشد اول چراغ خانه را
آنچه ما کردیم با خود هیچ نابینا نکرد
در میان خانه گم کردیم صاحبخانه را
زندگی را بی عشق سپری کردن غم بزرگی است
اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی
بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش داری
نمیدانم هم اکنون کجا مشغول لبخندی ، فقط یک آرزو دارم
که در دنیای شیرینت ، میان قلب تو با غم نباشد هیچ پیوندی
ای قرار لحظه های اضطرار ، بر روان دیده ام منشین چو خار
جاری عشقی به شریان وجود ، بی تو باید شعر دلتنگی سرود
روزگاری شد و کسی مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
می خواستم تصویر با تو بودن را نقاشی کنم
دیدم فاصله بینمان در ورق جا نمی شود
کمی نزدیک تر بیا ، می خواهم با تو بودن را حس کنم
دوستی اتفاق است ، جدایی رسم طبیعت
طبیعت زیباست ، نه به زیبایی حقیقت
حقیقت تلخ است ، نه به تلخی جدایی
جدایی سخت است نه به تلخی تنهایی
در شادی من شریک باش ای ساعت
در فکر لباس شیک باش ای ساعت
تعجیل بکن ، دلم برایش تنگ است
کم عاشق تیک و تاک باش ای ساعت
همیشه در ریاضیات ضعیف بودم
سالهاست دارم حساب می کنم چگونه من بعلاوه ی تو ، شد فقط من
اگر تنهایی ام چشم مرا بست
اگر دل از تنم افتاد و بشکست
فدای قلب پاک آن عزیزی
که در هر جا که باشد یاد ما هست
قدِ تو به عشق نمی رسید
غرورم را زیر پایت گذاشتم تا برسد
اما باز هم نرسید
گـفـت : بـگـو ضـمـایـر را
گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن
گـفـت : فــقـط مــن ؟
گـفـتـم : بـقـیـه رفـتـه انـــد . . .
دگر درد دلم درمان ندارد
مسیر عاشقی پایان ندارد
مرا در چشم خود آواره کردی
نگاهت دور برگردان ندارد
رشته ی محبت را باید به ضریح دلی بست
که خیال کوچ کردن نداشته باشد
دلم درد می کند
انگار خام بودند
خیال هایی که به خوردم داده بودی
یارم از بهر فراقت به کجا سر بزنم
شوق دیدار تو دارم ، به کجا پر بزنم ؟
امان از این بوی پاییزی و آسمان ابری
که آدم نه خودش میداند دردش چیست
و نه هیچ کس دیگر
فقط میداند که هرچه هوا سردتر میشود
دلش آغوش گرم می خواهد
نیمه ی گمشده ام نیستی
که با نیمه ی دیگر به جستجویت برخیزم
تو تمام گمشده ی منی
شاید با هم بودن سخت تکرار شود
اما به یاد هم بودن را هر لحظه میتوان تکرار کرد
بی سر و پایم سر و پایم توباش
مانده ی راهم ره و هادی تو باش
گر برهند عالم و آدم ز من
آبر و عزّت و جاهم تو باش
در دلم حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد
و چه اندوه عجیبی ست که در خلوت دل
یاد یک دوست نباشد که تو را غرق تماشا سازد
قلبم تهی ز شوق و رنگ
قلبم را جنگ آب و نهنگ
قلبم تباه ز تاریکی و ننگ
قلبم مرده درآغوش سنگ
پاهایم را که درون آب می زنم
ماهی ها جمع می شوند
شاید این ها هم فهمیده اند
عمری طعمه روزگار بوده ام
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت است بالا بروی ساده بیای پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
امشب شب رویای تو بود و تو نبودی
در دل همه آوای تو بود و تو نبودی
دل زیر لب آهسته تمنای تو می کرد
در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی
هر سحر آفتاب من بودی
همه شب ها شهاب من بودی
ور شکستم بدون چشمانت
تو تمام حساب من بودی
دل تنگم و جز روی خوشت در نظرم نیست
در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست
با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم
بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست
دل خوش می طلبم سیری چند ؟
پای در بند به زنجیری چند ؟
با چنین باده و جامی ساقی
تو بگو عشق و صفا سیری چند ؟
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وزبسترِ عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت
قلب کال مـن
در فصل دست های تــو می رسـد
فصـلی برای تمـــــام رؤیــاها
دستــی برای تمـــام فصل ها
من به زنجیر وفای تو اسیرم چه کنم
گر نیایی به خدا بی تو بمیرم چه کنم
در هوای غم عشق تو ز خود بی خبرم
که من از عشق تو محتاج و فقیرم چه کنم
اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم
چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم
کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست
شب بی تابش ماه روی تو برده امانم
کمی گیجم کمی منگم عجیب است
پریده بی جهت رنگم عجیب است
تو را دیدم همین یک ساعت پیش
برایت باز دلتنگم عجیب است
مـــرا یک شــب تحمل کن که تا باور کنـی ای دوست
چگونـه با جنون خود مـدارا میکنم هـر شــب
دلم را ساده گیر آورده ای تو
نه مستاجر ، اسیر آورده ای تو
تمام رهن قلبت پیش پیش است
نگو بازم که دیر آورده ای تو
مایهِ اصل و نَسَب در گردش دوران زَر است
دائمآ خون میخورد تیغی که صاحب جوهر است
کُره اسب ، از نجابت از پس مادر رود
کُره خَر ، از خریت ، پیش پیشِ مادر است
دود اگر بالا نشیند کسرِ شأن شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
شصت وشاهد هردو دعوای بزرگی میکنند
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است ؟
آهن و فولاد از یک کوره می آیند برون
آن یکی شمشیر گردد دیگری نعِلِ خر است
گر ببینی ناکسان بالا نشینند صبر کن
روی دریا کف نشیند ، قعر دریا گوهر است
گهگاهی سفری کن به حوالی دلت
شاید از جانب ما خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد
پر است خلوتم از یاد عاشقانه او
گرفته باز دل کوچکم بهانه او
نسیم رهگذر این بار هم نیاورده
به دست قاصدکی نامه یا نشانه او
شاهزاده ی عشقی که غلامت شده ام
پابند تو و اسیر دامت شده ام
گویند کبوتری وفادار تر از طوقی نیست
طوقی صفتم ، جلد مرامت شده ام
آن نازنین کجاست که یادم نمی کند
صد غم به سینه دارم و شادم نمی کند
یک لحظه آنکه بی من هرگز نمی نشست
امشب به یاد کیست که یادم نمی کند
میگن دوره اربابی تموم شده
پس تو اهل کدوم تباری که ما هنوز غلامتیم !؟
امروز روز ملی گلها ست
“روزت مبارک”
این پیام رو برای تمام کسانی که عطر شون رو دوست داری بفرست
گفت مجنون گر همه روی زمین
هر زمان بر من کنندی آفرین
من نخواهم آفرین هیچ کس
مدح من دشنام لیلی باد و بس
لبریز غزل بیا همی آهسته
چون آیه بخوان مرا کمی آهسته
آهسته مرا رها بکن از سر عشق
تا در تو رها شوم دمی آهسته
ما هرچه دویدیم به مقصد نرسیدیم
از عشق به جز مزه ی تلخش نچشیدیم
دیری است ندیده ام من الماس تنت
عابــر نشـــدم به کــــوچه یاس تنت
تبریز چـــــرا شده است فصل تن تو
خـــــواهم برسم به بندر عباس تنت
گرچه کردم ذوقها از آشنایی های او
انتقام از من کشید، آخر جدایی های او
نقش ِچشمان ِخمارت ، چه کشیدن دارد
سایه ساران ِدو زلفت ، چه لمیدن دارد
آن قدر خوب و ملیحی که به یک جرعه نگاه
حس مستی لبت طعم چشیدن دارد
بی رویت آینه کدر خواهد شد
آهم در شهر منتشر خواهد شد
چون بمبی ساعتی دلم در سینه
با تاخیر تو منفجر خواهد شد
هیچ میدانی ؟
جای قول و قرارهایمان امن است ، زیر پاهای تو
نگی که ما گداییم
نگی که بی وفاییم
ما اهل هر کجاییم
مخلص بعضی هاییم
اگر چه عاشقی پر شور بودیم
به خود نزدیک و از هم دور بودیم
شب و روز از جدایی میسرودیم
من و تو وصلهای ناجور بودیم
خوشحالم که ساعت ها را جلو کشیده اند
حالا یک ساعت کمتر از همیشه نیستی
عطرهای خوب
شیشه خالی شان هم بعد سال ها هنوز عطر می دهد
درست مثل جای خالی تو …
دلم برای سادگی ام می سوزد
وقتی دستانت را برایم مشت می کنی
می پرسی : گل یا پوچ ؟
در دلم می گویم : دست های تو
پیانیست نیستم
خوب می نوازد انگشتانم اما
اگر بر تن تو نوازشگر شوند
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟
دست هایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؟
طعم سیب می دهد لب هایش و من گناهکارترین حوّای زمینم
بهشت همینجاست ، در آغوش تو با لب های ممنوعه ات
در انتظار تو
کاسه ی صبر که هیچ
صبر کاسه هم لبریز شد
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل مانم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان زان خوشتر است
عشق یعنی که تکان خورده و سرپا بشویم
زورکی هم که شده در دل هم جا بشویم
آنقَدَر صبر که شاید علفی سبز شود
پای هم پیر شویم و متوفّی بشویم !
آغوشت …
آنچنان پای بندم به این کیش که هزار شیطان نمی توانند
لحظه ای ذره ای ایمانم را سست کنند
من دهقان فداکاری شده ام
که تمام وجودش را به آتش کشیده روبرویت
و تو قطاری که چشم دیدن مرا ندارد
زندگی شطرنج دنیا و دل است
قصه پررنج صدها مشکل است
شاه دل کیش هوس ها میشود
پای اسب آرزوها در گل است
فیل بخت ما عجب کج میرود
در سر ما بس خیالی باطل است
ما نسنجیده پی سرباز او
غافل اینکه او حریفی قابل است
مهره های عمر من نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است
غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم
تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد
من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم
آرزو دارم بهاران مال تو
شاخه های یاس خندان مال تو
آن خداوندی که دنیا آفرید
تا ابد همراه و پشتیبان تو
هیچ می دانی ؟
تا تو در آغـوش من گل نکنی
این بهار ، بهار نمیشود
از وقتی که تــو رفتی
آینده هیچ وقت نیامد که هیچ
گذشته هم هیچ وقت نگذشت
بسترم صدف خالی یک تنهایی است
و تو چون مروارید گردن آویز کَسان دگری
آتش گرفتن ای غم و افروختم بس است
یک دم رها نمی کنی ام سوختم بس است
سنگین شدم ز درد و چو سنگی به در خویش
خون را چو لعل در جگر اندوختم بس است
وقتی پایت خواب می رود
نمی توانی درست راه بروی
لنگ می زنی
وقتی قلبت خواب می رود
نمی توانی درست فکر کنی
عاشق می شوی
فاصله خط عابر پیاده ندارد
دست مرا بگیر و از آن رد کن
قرار دیدار ما هر نیمه شب
خیالت که نمی گذارد بخوابم
تو را طلب نمی کنم
نه اینکه بی نیازم
صبورم
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو
تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست
طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود
روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
سلام بر آنان که لایق سلامند
یک رنگ و یکدل و یک مرامند
هم گلند هم گنجینه هم دوست
هرچه از وی تعریف کنی نیکوست
برو ای خوب من، هم بغض دریا شو ، خداحافظ
برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ
تو را با من نمی خواهم که ما معنا کنم دیگر
برو با یک “من” دیگر بمان ما شو، خداحافظ
جا گذاشته ام دلی
هرکه یافت
مژدگانی اش تمام زندگی ام
عشق تصمیم نیست ، یک احساس است
اگر ما میتونستیم تصمیم بگیریم که چه کسی را دوست داشته باشیم
بعد از آن یک زندگی بسیار ساده و معمولی داریم
و از زندگی عاشقانه و جادویی سهمی نمیبریم
لباس هایم که تنگ می شد
می بخشیدم به این و آن
ولی دل تنگم را ، حالا
چه کسی می خواهد !؟
من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم
نکند فرق به حالم چه برانی چه بخوانی
چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی
نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی
اسپند دود می کنم برای عشقمان هر شب
میان راز و نیازهای شبانه نکند
جادوگر زشت بی تفاوتی چشممان بزند
گفت : نفرین می کنی ؟
گفتم : نه ، اما از خدا می خوام
هیچکس اندازه من دوستت نداشته باشد
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
دلم یک جای دنج می خواهد آرام و بی تنش
جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی
تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد
مثلا آغوش تو
از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد
گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد
صید دل ما لایق تیر تو اگر نیست
از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد
مستم ز می عشق چنان کز پس مرگم
صد میکده از خاک من آباد توان کرد
لبخند ، شروع عشق است
محبت ، باغ عشق است
ناکامی ، داغ عشق
چشم ، راز عشق
وعده ، امتحان عشق
خاموشی ، درد عشق و رسوایی ، شرمندگی عشق
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
نفست باران است
دل من تشنه ی باریدن ابر
دل بی چتر مرا مهمان کن
سخت ترین دو راهی
دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است
گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی
و گاهی آنقدر منتظر می مانی
تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی
از تمام دنیا
یک صبح سرد
یک چای داغ
و یک صبح بخیر تو برایم کافی ست
گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
مراقب بعضی یک ها باشیم
در حالی که ناچیزند ، همه چیزند
سوت میکشد در هوا
کابل تلفنی که میتوانست زیباترین عبارات جهان را
از عاشقی به عاشقی برساند
سنگ هایـی کـــه من از یادِ تو بر دل میــــزدم
خانه ای میشد اگر خانه بنا میکردم
عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خوانده ام ، یعقوب یادم داده است
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
من شکستم تا تو را عاشق کنم
بعد من باران فقط آب است و بس
هر که بعد از من سراغت را گرفت
زشت یا زیبا فقط خوابست و بس
تو را ای گل کماکان دوست دارم
به قدر ابر و باران دوست دارم
کجا باشی کجا باشم مهم نیست
تو را تا زنده هستم دوست دارم
اگر سرت رو روی سینه ام بگذاری
هیچ صدایی نخواهی شنید
قلبِ من طاقت این همه خوشبختی رو نداره
تبسم را فراموش نکن
لبخند بی هزینه ات گران ترین هدیه است
آنان که بودنت را قدر نمی دانند
رفتنت را نامردی می خوانند
مه شب مرغ دلم بر سر دیوار تو بود
میپرد از قفس و عاشق دیدار تو بود
خبرت هست که از خوبی خود بی خبری
به خدا خوبتر از خوبتر از خوبتری
عجب رسمی ست رسم آدمیزاد
که دور افتاده را کم میکنند یاد
که دور افتاده حکم مرده دارد
که خاک مرده را کی میبرد باد
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار نشود یار کجاست ؟
من تنگ دلم یا که جهان تنگ شده
تیره بصرم یا افق این رنگ شده
گوش من بی حوصله بد میشنود
یا ساز طبیعت خشن آهنگ شده
بیچاره آسمان
دلش به خورشیدى خوش است که هر روز دورش می زند
زیبایی عشق به سکوت است نه فریاد
پس با تمام سکوتم دوستت دارم
سر به هوا نیستم اما همیشه چشم به آسمان دارم
حال عجیبی ست دیدن همان آسمان
که شاید تو دقایقی پیش به آن نگاه کرده ای
بی انصاف این گره با یک نگاه تو باز میشد
تمام دندان هایم درد می کند
دلم با تو بود
تو ولی سرد شدی
آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم
و تو به من تهمت سرد شدن زدی
خانه های جدول زندگیم را دستان مهربانت یک به یک پر کرد
و رمز جدول چنین بود
دوستم بدار
هنوز هم
از بین کارهای دنیا
دل بستن به دلت بیشتر به دلم می چسبد
بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند
سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید آنها را زیبا هم خواهید یافت
زیرا حس زیبا دیدن همان عشق است
میخواهمت چنانکه شب خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چنانکه التهاب بیابان سراب را
دل نزد تو است اگرچه دوری ز برم
جویای توام اگر نپرسی خبرم
خالی نشود خیالت از چشم ترم
در قلب منی اگرچه جای دگرم
دستم بـه سمـت ِ تلفُـن مـی رود و بـاز میگـردد
چـون کودکـی که به او گفتهاند
شیرینـی روی میـز مــال ِ مهمانهـاست
غم ساخت کار دل ز نوا می توان شناخت
ظرف شکسته را ز صدا می توان شناخت
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم
خیره است چشم خانه به چشمان مات من
خالی است بیصدا و سکوتت حیات من
حق السکوت می طلبد از لبان تو
چشمان لا ابالی و لب های لات من
یارم از من بی سببب رنجید و رفت
گریه را دید و برمن خندید و رفت
وقت رفتن دیگر از ماندن نگفت
قصه ناگفته هارا نشنید و رفت
تشنه بودم همچو دشتی پر عطش
مثل باران بر تنم بارید و رفت
گل فراوان بود از باغ من
غنچه ای نشکفته را برچید و رفت
آن عشق که دیده گریه و آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه کن که جان و دل من
جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو
سلامتیه حرفایی که نه میشه اس ام اس کرد
نه تو چت تایپ کرد
نه میشه پای تلفن گفت
حرفایی که فقط مال وقتیه
که تو رو در آغوش دارم
وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست
پس به وسعت تمام ناگفته ها دوستت دارم
پیوسته دلم دم به هوای تو زند
جان در تن من نفس برای تو زند
گر بر سر خاک من گیاهی روید
هر برگی از آن بوی وفای تو زند
عشق یعنی که تکان خورده و سرپا بشویم
زورکی هم که شده در دل هم جا بشویم
آنقَدَر صبر که شاید علفی سبز شود
پای هم پیر شویم و متوفّی بشویم
برای تو، من یک اشتباه بزرگ در زندگیت بودم
برای من، تو همیشه بزرگترین افتخار زندگیمی
کار سختی ست دوست نداشتنِ تو
باید برای خودم کار دیگری دست و پا کنم
عشق یعنی جسم و جانم مال تو
عشق یعنی پرسش از احوال تو
عشق یعنی از خودم من خسته ام
عشق یعنی من به تو دل بسته ام
فیزیک بعدترها ثابت می کند
در روزهای بارانی جای خالی آدم ها بزرگتر می شود
کوچه پس کوچه این شهر تو را می بوید
عطر خوش بوی تنت ناب تر از مُشک و گلاب
بوسه ای از لب شیرین تو شد سهم دلم
این غزل جای من امشب شده بد مست و خراب
کاش یه روزی «ویکی لیکس» افشا کنه
که چقدر دوستت داشتم و بهت نگفتم
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه دنیا بشوی
من و تو مثل دوتا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم کاش تو دریا بشوی
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
اینجا آسمان صاف تا قسمتی رومانتیک همراه با غبار دوستی است
توده ای سلام به سمت شما در حرکت است
و احتمال ریزش بوسه دور از انتظار نیست
برمستی من حد سزاوار زدند
با شک و یقین تهمت بسیار زدند
حلاج شدم ولی به کفرم سوگند
دلتنگ تو بودم که مرا دار زدند
گاه نمیدانم چه پیامی را بهانه کنم
تا از حال آنکه روحم با اوست آگاه شوم
این بار که دلتنگی را بهانه کردم فردا را چه کنم ؟
من آن مجنون تنهای غریبم
که از سهم دودستت بی نصیبم
به دل گفتم که روزی خواهی امد
ولی دل میداند اورا می فریبم
پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام قصه دل کندن بود
دل که دادم به یارم دیدم
راهش افسوس جدا از من بود
عاشقتم :
یک کلمه است با دنیایی از مسئولیت
گفتنش هنر نیست
مسئولیت پذیریش هنراست
گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها
ناخودآگاه لبخندی روی لبانت می نشاند
دوست دارم این لبخند های بی گاه و آن بعضی ها را
دلم در حلقه غم ها نشسته
زبانم بسته و سازم شکسته
وجودم پر ز شعر عاشقانست
تو را می خواهم و این ها بهانست
دلبرا هر طرفی در طلبت رو کردم
هر چه گل بود به عشق رخ تو بو کردم
آفتابا به سر عاشق دلخسته بتاب
تا نگویند که بیهوده هیاهو کردم
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت :
او یقینا پی معشوق خودش می اید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :
مطمئنا که پشیمان شده برمی گردد
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
به تو نیاز دارم مثل آدم به حوا
نه نه مثل آدم به هوا
تقدیم به کسی که قالیچه ی یادش را
هرگز در ایوان فراموشی پهن نخواهم کرد
میان مشغله هایم گم شده ام
ولی دلم برای هوایت همیشه بیکارست
شیرین تر از عسلی
شورتر از نمکی
قرمزتر از خونی
عزیزتر از جونی
تو را با ط دسته دار می نویسم
تو با همه فرق داری
مقصد مهم نیست
مسیر هم مهم نیست
حتی خود سفر هم چندان مهم نیست
همسفر خیلی مهمه
گفت : دوستت دارم
گفتم : دوستت ندارم
این دروغ به آن دروغ در
دوﺳﺘﺖ دارم ﻫﺪﯾﻪ اﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻗﻠﺒﯽ ﻓﻬﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺶ را ﻧﺪارد
ﻗﯿﻤﺘﯽ دارد ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻮان ﭘﺮداﺧﺘﻨﺶ را ﻧﺪارد
ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ اﺳﺖ اﻣﺎ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻟﯿﺎﻗﺖ ﺷﻨﯿﺪﻧﺶ را ﻧﺪارد
ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﺑﻪ ۲۱ ﺯﺑﺎن زﻧﺪﻩ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻗﻠﺒﻢ
ﮔﻮﺵ ﮐﻦ : ﺗﺎﻻپ ﺗﻮﻟﻮﭖ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻭﺍﯾﺎﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﻤﺎﻧﻨﺪ
اینجا رادیو دل است
صدای مرا از عمق قلبم می شنوید
این یک SMS نیست یک احساس پاک است
که می گوید فراموشی در مرام ما نیست
اگه دیدی کویرم
بیایی جون می گیرم
اگه دیدی بهارم
تو قلبم تو رو دارم
نه شاهی برای حکم دارم
نه شاهدی برای شهود
فقط دوستت دارم همین …
توانایی عشق ورزیدن
بزرگ ترین هنر جهان است
سخت ترین کار دنیا
بی محلی کردن به کسی که با تمام وجود دوسش داری
آسمانم انتهایش قلب توست
مهربان این آسمان از آن توست
آسمانم هدیه ای از سوی من
تا بدانی قلب من هم یاد توست
او ضمیر مفرد غایب نیست
او همه دنیای من است
ماه من
نماز آیات می خوانم وقتی گرفته ای
ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺴﯿﺮ را ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﺮﻭﯼ می رسی به ﺩﻭ ﺭﺍﻫﯽ
ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﺘﻢ میشود
ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺧﺘﻢ ﻣﻦ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﻌﺎﺩﻟﻪ ﺍﯼ ﺳﺖ
ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
تو را می خواهد
شِکَر نمی خواهد
قهوه ی خیال همیشه شیرین است
ﻣﺮﺍ ﺣﺒﺲ ﮐﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ
ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺼﺎﺭِ ﺑﺎﺯﻭﺍﻥ ﺗﻮ
ﻣﺠﺮﻡ ﺗﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺍﻡ
ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
تو متن کتاب عشق منی
هر جا که به اسمت می رسم
زیرش یک خط می کشم
بگذار بگویند خسیسم
من دوستت دارم هایم را الکی خرج نمی کنم
جز برای مهربانی خودت
ﻫﻤﻪ ﻣﻴﮕﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺗﻤﻮﻡ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﮕﺬﺭﻱ
ﻭﻟﻲ ﺗﻮ ﻛﻪ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﻣﻨﻲ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺯﺕ ﺑﮕﺬﺭﻡ ؟
ﮐﺎﺵ
ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﮔﺮﻩ می خورد
ﮐﻮﺭ میشد
ستاره های آسمون فدای یک لحظه نگات
کجایی تک ستاره ام خیلی دلم تنگه برات
گندم خال تو آن روز که دیدم گفتم
خرمن طاعت ما بر سر این دانه رود
ﺗﻨﻬﺎ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ
ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻃﻠﺐ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺣﺘﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ
ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ
گروه خونی ام
توی مثبت است
می بوسمت
و کلمات خانه نشین می شوند
عشق
یک حس مه آلود است
انتهایش را کسی هرگز نمی داند
شاید بین من و تو ارتباطی نیست
ولی عاشقت میمونم خیالی نیست
یادت پشت خیسی نگاهم بخاری میشود
و روی آن می نویسم دوستت دارم
الهی من بمیرم تو نمیری
بمیرم و نبینم که تو میری
شانه ات کو ؟
دنیایم باز بهم ریخته
کاش میدانستی دنیا با همه وسعتش بدون عزیزان جایی برای ماندن ندارد
به رسم سپاس نوشتم که بدانی عزیزی
و خوش به حال خورشید
که هرچه در توان دارد خرج مهتاب میکند
یکی بود
هنوزم هست و همیشه به یادته
به من قول بده در تمامی سال هایی که باقی مانده
تا ابد مواظب خودت باشی
دیگر نیستم که یادآوریت کنم !
اگر تو نبودی من بی دلیل ترین اتفاق زمین بودم
تو هستی و من محکم ترین بهانه ی خلقت شدم
نازنین با تو قند پهلو می شود
تلخی آغوشم
دوست داشتن به تعداد دفعات گفتن نیست
حسی است که باید بی کلام هم لمس شود
من و باران، من و دریا، من و تو
من و شب بو، من و فردا، من و تو
دوباره عاشقی را میسراییم
من و مجنون، من و لیلا، من و تو
به بند دلت میاویز رخت خاطره ام را
گرد باد های فراموشی حرمت نمی شناسند
دلم باغی پر از ریحان و گل بود
به روی رود عشقت مثل پل بود
نگاهم کردی و ویران شد این دل
مگر چشم تو از قوم مغول بود؟
همیشه می گفتند ترک عادت موجب مرض است
اما اینبار موجب مرگ میشود ترک عادتِ با تو بودن
به باغم یاسمن بودی چه میشد؟
عروس این چمن بودی چه میشد؟
چرا چون باد رفتی از کنارم؟
همیشه مال من بودی چه میشد ؟
رها کردی چرا دست دلم را؟
به خاک و خون کشیدی حاصلم را
مرا تو میکشی صدبار در روز
ولی من دوست دارم قاتلم را
سراسر خواب من کابوس، کابوس
ندارم در شبم فانوس، فانوس
به دل آمد بگویم من تو را دوست
ولی لب وا نشد، افسوس، افسوس
تکرار شو شاید ما سهم هم باشیم
شاید به جرم عشق ما متهم باشیم
باز در حضور تو آشفته خویشم
در سفره عشقت درویش درویشم
میشه پروانه بود و به هر گلی نشست
اما بهتره مثل تو مهربون بود و به هر دلی نشست
واقعیت است جاذبه تو
از بس جذابی می خواهم تو را به نیوتن ثابت کنم
دلم غرق تماشا بود، رفتی
میان اشک و آه و دود رفتی
کنار حسرتی دیرینه ماندم
بهار من، گل من، زود رفتی
من و یاد تو و یک سینه تنگ
شبی تار و سهتاری خسته آهنگ
کمی با چشمهایم مهربان باش
مزن ای دوست بر آیینهات سنگ
خوش به حال آنکه قلبش مال توست
حال و روزش هر نفس، احوال توست
خوش به حال آنکه چشمانش تویی
آرزوهایش همه آمال توست
رفتـن کسـی کـه لایـق نیسـت
نـعمـت اسـت نـه فـاجـعه
گرچه آلوده ی دنیای فریبم اما
سینه ای پاک به پهنای صداقت دارم
دل من عاطفه را می فهمد
با کسی سبزتر از عشق رفاقت دارم
بجز دستت ندارم یار دیگر
بجز آیینه بازی کار دیگر
چو بستی چشم را آیینه بشکست
نگاهم کن فقط یک بار دیگر
خنده های تـــو
آرزوهـــای مـن انـد
بخــند تا برآورده شوند
نکند یوسف عمرم رود از مصر خیالت
باز آواره ی تنهایی چاهم بکنی
اگر چه عاشقی پر شور بودیم
به خود نزدیک و از هم دور بودیم
شب و روز از جدایی میسرودیم
من و تو وصلهای ناجور بودیم
گفتم به گل زرد چرا رنگ منی
افسرده و دلتنگ چرا مثل منی
من عاشق اویم که رنگم شده زرد
تو عاشق کیستی که هم رنگ منی
آب و هوای دلم آنقدر بارانیست
که رخت های دلتنگی ام را
مجالی برای خشک شدن نیست
اینگونه است که دلم برایت همیشه تنگ است
حـالا کـه میـخـواهـی بـروی
لطفــا قـدم هـایـت را تنـدتـر بـردار
دلـم را فـرستــاده ام دنبـالِ نخــود سیـــاه
مبادا مثل برگی زرد باشیم
رفیق مردم بی درد باشیم
مزن بر عاشقان از پشت خنجر
بیا ای دل همیشه مرد باشیم
شب در خم گیسوی تو عابر میشد
با هر نفست بهار ظاهر میشد
ای فلسفه ی شگفت ، افلاطون هم
با دیدن چشمان تو عاشق میشد
چه رابطه مرموزی است
میان پیداترین زخم و پنهانترین راز
این بار مبلغ قبض موبایلم خیلی کم شده بود
اما اصلا خوشحال نشدم
هشتصد هزار و ششصد
عددی که تنهایی ام را به رخم می کشید
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
وقت است که یک چندی در خانه ی ما آیی
در خانه ی ما آمد ، آن پادشه خوبان
آن پادشه خوبان ; داد از غم تنهایی
احتیاط باید کرد
همه چیز کهنه می شود و اگر کوتاهی کنیم عشق نیز
بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند
از تقدیر سرنوشت غمگین مباش
چه بسا سگ هایی بر روی اجساد شیرها رقصیدند
شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند
ولی نمی دانستند شیر، شیر می ماند و سگ، سگ
باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند.
نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن
عقل گفت که دشوارتر از مردن چیست؟
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است
کوچه پس کوچه این شهر تو را می بوید
عطر خوش بوی تنت ناب تر از مُشک و گلاب
بوسه ای از لب شیرین تو شد سهم دلم
این غزل جای من امشب شده بد مست و خراب
یاد آن روزی که یاری داشتیم
این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم
ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم
این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم
نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد !
امشب تمامشان را بسوزان شاید بتوانی تنهایی ات را ببینی
راستـش را بگو
نکند تو همان “ این نیـز ” هستی که همیشه می گذری ؟
خواهش میکنم
بی حوصلگی هایم را ببخش
بدخلقی هایم را فراموش کن
بی اعتنایی هایم را جدی نگیر
در عوض من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی
اونی که دوستت داره زندگیشو پات میریزه که فقط شادیتو ببینه
تویی که دوست داشته میشی هزارتا ناز میکنی براش
گاه می توان براى یک دوست چند سطر سکوت به یادگار گذاشت
تا او در خلوت خود هر طور که خواست آنرا معنا کند
این جمله را هرگز فراموش نکن
برای دوستت دارم بعضی ها مرسی هم زیاد است
در حنجرهام شور صدا نیست رفیق
یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق
بگذار که قصه را به پایان ببرم
آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق
دیدگانت را نبند ، نگاهت را ندزد
تو که میدانی آیه آیه ی زندگیم
از گوشه ی چشمانت تلاوت می شود
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
تو مپندار که خاموشی من ذکر فراموشی توست
بلکه هر لحظه دلم مست تماشایى توست
اون لحظه که گفتی
یکی بهتر از تورو پیدا کردم
یاد اون روزایی افتادم که به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند
می گویند حساسیت فصلی است
آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم
خاک پایت بوسه گاهم بود و بس
بر سر راهت نگاهم بود و بس
ای نگاهت تکیه گاه خستگی
عشق تو تنها گناهم بود و بس
نفست باران است
دل من تشنه ی باریدن ابر
دل بی چتر مرا میهمان کن …
یاد آن روزی که یاری داشتیم
این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم
ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم
این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم
نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد !
امشب تمامشان را بسوزان شاید بتوانی تنهایی ات را ببینی
از ما که گذشت
ولی به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن
تا از همان اول فکری به حال جای خالیت کند
در غم عشق نبودیّ و محبت کردی
این هم از لطف شما بود و نمیدانستیم
من نکردم گله از عهد و وفاداری تو
عهد ما عهد جفا بود و نمیدانستیم
رنج بیعشقی و تنهایی و بیمهری یار
همه تقدیر خدا بود و نمیدانستیم
در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور
حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور
گردش چرخ نگردد به مراد دل کَس
غم بی مهری این مردم بی عار مخور
بگذار بگویند خسیسم
من دوستت دارم هایم
را الکی خرج نمیکنم
جز برای مهربانی خودت
پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال
لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را
وقت دلتنگی خود دارم و بس
چه سخت است
تشیع عشق بر روی شانه های فراموشی
و دل سپردن به قبرستان جدایی وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست
تا رهگذری ، بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند …
اونقدر که فکرشو میکنی دوستت ندارم
چون اونقدر دوستت دارم که نمی تونی فکرشو بکنی
گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم
حتی برای تو که سال ها منتظر در زدنت بودم
همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم از عــمد
راه اشــتباه را نباید برگشت !
حافظ هنوز اصرار دارد خبر خوشی در راه است
تو کجای دنیای منی که هر چه می آیی نمی رسی . . . ؟
کاش می شد همدلی را قاب کرد،ساکنان شهر غم را خواب کرد
کاش می شد نور چشمان تو را،جانشین تابش مهتاب کرد . . .
گفتم دل و جان بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی! این من بودم که بیقرارت کردم . . .
بیمار عشق توست پرستوى روح من
از این مریض خسته عیادت نمیکنى ؟
دلتنگی فقط یک اسم مستعار است
برای تمام حس هایی که
اسمشان را نمی دانیم
و هر کدامشان برای خود یک دلتنگی اند
خسته ام فردا نگاهت را برایم پست کن
یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن
گوشم از آواز غمگین سکوت شب پراست
لطفا آن لحن صدایت را برایم پست کن
کاش نامت را با خط بریل می نوشتند
صدا کردنت کافی نیست
شکوه اسم تو را باید لمس کرد
هرقدر رفاقت بکنم می ارزی
اظهار صداقت بکنم می ارزی
آنقدر عزیزی تو برایم ای دوست
صدبار که یادت بکنم می ارزی
خوب میدانم برای من کسی مثل تو نیست
خوب میدانم که روزی باز ناچارم به تو
میروم شاید دلت روزی گرفتارم شود
میروم اما گرفتارم ، گرفتارم به تو
با تو بر مرغان دریایی امیرم
بی تو در زندان تنهایی اسیرم
با تو در کاخ وفا ارباب عشقم
بی تو در کوه جفا سنگی حقیرم
اینجا آسمان صاف تا قسمتی
به رنگ دوستی همراه با غبار فراق است
توده ای سلام به سمت شما در حرکت است
ضمنا احتمال بارش بوسه فراوان است . . .
ماه من
نماز آیات می خوانم ، وقتی گرفته ای !
از تمام دار دنیا
تنها یک چیز دارم : دوستت !
در برهوت بی کسی تنها تو همزاد منی
ای نازتر از خواب شبم ، همواره در یاد منی
یک تلنگر هم کافی بود برای اینکه بشکنم
به هر حال ممنون از مشتت
اسیر فصل خزان گردد عمر آنکس که
دمی اسیر اشک کند چشم مهربان تو را
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
اگه چشمم تو رو خواست قول میدم چشممو ببندم
اگه زبونم تو رو خواست قول میدم گازش بگیرم
اما اگه دلم تو رو خواست چه کار کنم . . . ؟
روزی گذر عشق به ماتم افتاد
ماتم زده شد به حال ما غم افتاد
زان پس بشری به چهره ام خنده ندید
موها همه چون ریش و دندان افتاد
دست از پا خطا کنی تعویض میشوی
همین حوالی کسی شبیه توست
این است پیام عشق های امروزی
دوست داشتن تصاحب نیست ، توافقه
هنر اینه که پرنده جَلدت بشه ، نه اینکه پرهاشو قیچی کنی
آدم ها را به اندازه لیاقت آنها دوست بدار
و به اندازه ظرفیت آنها ابراز کن
در زندگی زخم هایی هست
که تو باید بوس کنی تا خوب بشن
دائم برای دیدن هم دیر میکنیم
وقت قرارها همه تاخیر میکنیم
اول برای عشق همه تند میرویم
اما اواسطش همه گیر میکنیم
دردم این نیست که او عاشق نیست
دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است
دردم اینست که با این سردی ها من چرا دل بستم
بوی مهربانی میآید
کجا ایستاده ای ؟
در مسیر باد ؟
دلبری٬ با دلبری دل از کفم دزدید و رفت
هرچه کردم ناله از دل٬ سنگدل نشنید و رفت
گفتمش ای دلربا دلبر٬ ز دل بردن چه سود؟
از ته دل٬ بر من دیوانه دل خندید و رفت
برای تو ، مردن بهانه نمی خواهد
وقت نبودنت خود مرگیست برای خودش
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
تنهایی یعنی
من یه موبایل دارم که صدای زنگش رو یادم نمیاد
خدایا ! من را در برابر بعضی از دوستانم محافظت کن
خودم از عهده تمام دشمنانم بر میآیم
خسته ام ، فردا نگاهت را برایم پست کن
یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن
دلم از آواز غمگین شب پر است
لطفا آن لحن خوش صدایت را برایم پست کن
از درد دوست نداشتن هایت گفتم
خیانت را تجویز کردند
گویا این آسان ترین راه عاشقی است
گاه اوج خنده ما گریه است
گاه اوج گریه ما خنده است
گریه دل را آبیاری میکند
خنده یعنی این که دلها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده
یک نفر هست که از پنجره ها
نرم و آهسته مرا میخواند
گرمی لهجه ی بارانی او
تا ابد توی دلم میماند
عصر جمعه دلگیر تر میشود
وقتی باران باشد و تو نه !
باران ! باران ! با تو قراری دارم
یک لحظه مبار با تو کاری دارم
وانگاه چنان ببار ، کابم ببرد
من در دلم از دوست غباری دارم
باران ببار
ببار بر سر همه آنان که ایستاده اند زیر آسمان تنهایی ها
آهای تو
توی این روزهای بارونی فکری به حال جای خالیت کردی ؟
باران از جنس من است و من از جنس باران
هر دو بی هدف می باریم به امید رویش یک امید از جنس عطر تنت !
زود برگرد ، باران نزدیک است !
چتر نمیخواهد هوای بارانی ، تو را میخواهد
باران خیال تو آخر می کشد مرا
ای کاش بر تن خـیسم چتر میشدی
گونه هایت خیس است ؟
باز با این رفیق نابابت ، نامش چه بود ؟ هان ! باران …
باز با “باران” قدم زدی ؟
هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها
همدم خوبی نیست برای درد ها
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکند
وقتی دلم گرفت ، زیرِ بازان گریه کردم
وقتی اشکهایم میان قطره های باران گم شدند
تازه فهمیدم غمِ من چقدر کوچک است و غمِ آسمان چقدر بزرگ
دیشب که باران آمد میخواستم سراغت را بگیرم
اما خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم باز زیر چتر دیگرانی
غصه می سوزد مرا ، باران ببار
کوچه می خواند تو را ، باران ببار
ابرها را دانه دانه جمع کن
بر زمین دامن گشا ، باران ببار
خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است
آسمان را کن رها ، باران ببار
باغبان از کوچه باغان رفته است
ابر را جاری نما ، باران ببار
موج میخواهد بیابان سکوت
با خوِد دریا بیا ، باران ببار
تا بیاید آن بهار سبز سبز
تازه تر باید هوا ، باران ببار
سینه ام آشوب و دل خونابه است
غصه می سوزد مرا ، باران ببار
اگر باران ببارد باز می آیم درون کوچه امید
و از ترکیب دستانم برایت چتر میسازم
مبادا قطره ای باران بیازارد نگاه مهربانت را
کاش نامت باران بود
آنوقت تمام مردم شهر همراه با من برای آمدنت دعا می کردند
تلنگر کوچکی است باران
وقتی فراموش می کنیم آسمان کجاست
زیر چتر مهربانیت مرا پناه میدهی ؟
بارانی ام امشب
باران ببار و تمام خاطره ها را بشور
تمام دوستت دارم ها
تمام عاشقانه ها
ببار که من هم شرم نکنم ، من هم ببارم !
آدم ها خیلی زود همراهان صمیمی را فراموش میکنند
همین که باران بند آمد خیلی ها چتر هایشان را جا میگذارند
این هوای خوب بارانی
حال خوب می خواهد … ولی حیف
چه بارانی !!! اما چه فایده ؟؟؟
تو اینجا نیستی و باران بی تو یعنی سوزاندن تن سیگار !
تا یادت می کنم باران می آید …
نمیدانستم لمس خیالت هم وضو می خواهد !
هنوز هم وقتی باران می آید تنم را به قطرات باران می سپارم …
می گویند باران رساناست ؛ شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند !
کمی آرام تر باران
او دیگر کنارم نیست !
میگویند باران که میزند بوی “خاک” بلند می شود …
اما اینجا باران که میزند بوی “خاطره ها” بلند میشود !
باران ببار …
بگذار اشک هایم غریب نباشند …
پشت پنجره نشسته ام و باران میبارد …
ناودانی چشمانم سرازیر شده است !
دل من کلبه بارانی است
و تو آن باران بی اجازه ای که ناگهان در احساس من چکه می کنی
وقتی به هوای دیدنت قلب ابرها هم تند تند میتپد …
یاد تو مثل چیزی شبیه یک قطره باران بر لب های خشک
و ترک خورد ام لیز می خورد
باران ببار
ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود
باران که بند بیاید تازه خاطره شروع می کند به چکه کردن !
باران نبار
من نه چتر دارم نه یار …
نمک روی زخم است بارانی که بی تو می بارد !
زیر بارانم بی چتر …
تنها بینی سرخم لو میدهد مرا که باریده ام همراه ابرها ، اما …
تابلوی قشنگی شده ایم : من و جاده و باران !
عزیزترین آدما مثل تکه های پازل اند
نباشن هیچ چیز دیگه ای نمیتونه جاشونو پر کنه !
از من می پرسی چرا این روزها این قدر آرامم و من لبخند می زنم
آخر تو بگو مگر آرامش کنار تو دلیل هم می خواهد ؟
نیلوفرانه دوستت می دارم
من درست مثل خودم ، هنوز و همیشه دوستت می دارم !
هیچوقت از خدا نخواستم همه ی دنیا مال من باشه
فقط خواستم اونی که دنیای منه مال هیچکی نباشه
اولین ها همیشه تو ذهن آدم می مونن
سعی کن اولینت ، بهترینت باشه
نامت را بر دستانم مینویسم
تا در وقت دعا همیشه اولین آرزویم سعادت تو باشد
تا وقتی یاد هم هستیم ، خدا تو قصه ها گم نیست
دلامون چشمه ی مهره ، حریص خاک و گندم نیست
چه کنم تا تو باور کنی
که از یاد بردنت حتی برای ثانیه ای ، کار من نیست ؟
دلمان که با هم باشد
یعنی گور پدر فـــاصـــلــــه ها
لبخند تو می فهماند
که چه جای دوست داشتنی و زیبایی ست دنیا
مهم نیست عمر “کوتاه” باشد یا “بلند” …
مهم ، نفس هایی ست که با تو “کوتاه” و بی تو “بلند” کشیده می شود …
غزل دوست داشتن تو به بلندای قصیده ی زندگیست
که هر بیتش ، شعر کوتاه من است …
“آرامش” و “صبر” رد پای خدا در زندگی ست
آرزو می کنم زندگیت پر از رد پای خدا باشد
برای عاشق شدن که بهانه های ریز و درشت لازم نیست
برای عاشق شدن کافیست تو نگاه کنی و من لبخند بزنم
زیباست وقتی قلبی داری که صاحبش خودت هستی
اما زیباتر آن است که همسری داری که قلبش تو هستی …
هر آدمی تو زندگیش یه بی معرفت داره
که اون بی معرفت ، دوست داشتنی ترین آدم روزگاره …
به سلامتیه بی معرفت خودم !
تو فقط با من باش …
من قول میدهم با خودم هم قطع رابطه کنم !
دلمان کوچک است ولی آنقدر جا دارد که
برای هر عزیزی که دوستش داریم نیمکتی بگذاریم
برای همیشه ی عمر …
امتداد فاصله از اعتبار عاطفه نمیکاهد
همیشه هستی … همین حوالی …
به دلم نشستی ولی دو زانو !
معذب نباش ، برو عقب قشنگ تکیه بده
پاهاتم دراز کن ، این دل فقط جای توئه …
زندگی زیباتر می شود به شرطی که یادمان نرود
به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برای یکدیگر آرزوهای خوب داشته باشیم
در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست میدارم
برای من “مهر” در نگاه توست نه اولین ماه پاییز
بوسه هایت را کش بده
من می میرم که این لحظه ها را زندگی کنم
کسی آیا می داند ؟
پس از یاد گرفتن نام تو ، پس از دوستت دارم
به چه می نازد الفبا ؟
به خاطر عشقت زنده نباش
به خاطر کسی زنده باش که به عشقت زندست
من آن نیَم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
اعتراف می کنم به خیانت
که در نبودت با خیالت بودم
دستانت رو دور گردنم حلقه کن بانو
این دوست داشتنی ترین شالگردن شب های سرد من است ؛ باور کن
لبخند که میزنی
پر میشوم از بهانه های خواستنت
پر میشوم از طنین خوش صدای نفسهایت
و زمزمه های در گوشی
خورشید بتابد یا نتابد
ماه باشد یا نباشد
شب و روز من یکی شده
فرقی ندارد برایم
همه چیز برایم رویا شده
عشق تو برایم آرزو شده
به رویا و آرزو کاری ندارم
حقیقت این است که دوستت دارم
من ز گهواره تا گور
به جای دانش تو را میجویم
می خواهم بدهم دنیا را برایم تنگ کنند
به اندازه ی آغوش تو تا وقتی به آغوشت می رسم
بدانم همه ی دنیا از آن من است
دوست داشتنت هوس نیست
که باشد و نباشد ! نفس است ؛ تا باشم ، تا باشی
هوای فاصله سرد است
من از کلاف دلم برایت خیال گرم می بافم
امروز یه کار ضرورى دارم و اون دوست داشتن توئه
دیروز هم همینطور بود
فردا هم همینطوره !
تعمیرگاهی باید ساخت از آغوشت
برای وقت هایی که حالم بدجور خراب است
دلم گرفته برایت زبان ساده ی عشق است
سلیس و ساده بگویم دلم گرفته برایت
خدا را در قلب کسانی دیدم
که بی هیچ توقعی ، مهربانند
وقتی از همه دنیا ناراحتم
فقط با فکر کردن به تو آروم میشم اما وقتی تو ناراحتم می کنی
همه ی دنیا هم نمیتونه آرومم کنه
زندگی بهانه است
من هوا را به امید همنفسی با تو تنفس می کنم …
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم ، بوی تو داره نفس هام
زندگی معنی پیچیده ای ندارد
همین که تو باشی این تمام زندگیست
نیاز که تو باشی
تمام من میشود نیازمندی ها
زندگی بوسه ایست
که از لبان تو پر می کشد
دنیا فهمید خیلی حقیر است
وقتی گفتم : یک موی تو را به او نمیدهم
افکار عاشقانه ام را جمع که میکنم
دسته گلی می شود شبیه تـــو برای تـــو
بوسیدن تو تنها تکراریست
که تکراری نمی شود
آغوشت میتواند قشنگترین سرخط خبرها باشد
وقتی تو میتوانی قشنگ ترین تیتر زندگی من باشی
لحظه ی شیرینی که به تو دل بستم
از تو پرسیدم من : تو منی یا من تو ؟
و تو گفتی هر دو ، و به تو پیوستم
گفتم ای کاش پناهم باشی
همه جا و همه وقت تکیه گاهم باشی
و تو گفتی هستم
تا نفس هست کنارت هستم
به خواب می روند مثل من
تمام ساعت های جهان ، میان بازوان تــــو
روزایی که تو توشون نیستی
حیفم میاد زندگیشون کنم
جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﺸﯽ
که ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺮﻩ هوا ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺮﺩﻩ …
دوست دارم افعال بی قاعده عشقت را
وقتی بی واسطه مفعول لبهای تو می شوم !
دل پا برهنه ام
ریگی به عشق ندارد …
گاه این نازک دلم ، یاد رویت میکند
گاه با دیدار گل ، یاد بویت میکند
گاه با دلواپسی ، در کنار پنجره
از هزاران قاصدک ، پرس و جویت میکند
زیباترین غزل
سکوت دلم در نگاه توست !
برایت یک بغل گندم ، دلی خشنود از مردم
برایت سفره ای ساده ، حلال و پاک و آماده
برایت شور پاییزی ، که برگ غم فرو ریزی
برایت یک غزل احساس ، دو بیتی های عطر یاس
برایت هر چه خوبی هست ، دعا کردم دعا کردم
عشق هرگز قادر به تملک نیست
عشق آزادی بخشیدن به دیگری است
هدیه ای نامشروط است … عشق معامله نیست !
مهم نیست دور باشی یا نزدیک …
از رو به رو بیایی یا که روی بگردانی از من …
ماه را از هر طرف که ببینی ماه است !
به اندازه دیوونه های دیوونه خونه
دیوونه وار دیوونتم دیوونه
در بودنت به نبودنت
و در نبودنت به بودنت می اندیشم ای بود و نبود من
یادم باشه که یادته که یادم بیاری که یادت بدم که یاد بگیری
که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمیره ، اینو یادت نره
معجزه لبخند کسی است که دوستش میداری !
دلم یک قفس مرغ عشق است
گلویم پر از اسم تو !
تو لبخند می زنی !
گل سرخ معنا می شود !
دلم کمی از بهشت می خواهد
چند لحظه آغوشت را قرض میدهی ؟
جهان که فاصله ای نیست !
تا ماه پیاده میروم ، اگر آنجا خانه ات باشد
من درختت میمونم
تو تبر هم که بشی و بخوای منو قطع کنی
آخرش یا دستمال می شم واسه اشک چشمات
یا قلم و کاغذ میشم واسه دلتنگیات !
می گویند عشق خدا به همه یکسان ست
ولی من می گویم مرا بیشتر از همه دوست دارد
وگرنه به همه یکی مثل تو میداد
تو را سفید می نویسم که ازدحام تمام رنگ هاست
و عاشقانه می خوانم
عشقی که حاصل جمع تمام عاطفه هاست !
تفاوتی ندارد خواب باشم یا بیدار
زیباترین تصویر پیش چشمانم همیشه تویی
زندگی همینه
انتظار یه آغوش بی منت
یه بوسه بی عادت
یه دوستت دارم بی علت
باور کن زندگی همین دوست داشتنهای ساده س
مواظب لپات باش
چون وزیر نفت گفته از هر جا بتونیم گاز می گیریم
دوست داشتن تو خرج دارد
دلِ مایه دار می خواهد
از نگاهت تا دلم رنگین کمان گل می کند
با تو باید مثل باران حرف زد
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ، تو را دوست دارم
دلم برایت تنگ نشده اصلا
دوست ندارم ببینمت هیچوفت
خاطراتمان تکرار نمیشود دیگر هرگز
اما با تمام وجود دوستت دارم همیشه !
حکایت مخاطب خاص و ما حکایت برکه است و ماه
دور از هم و در دل هم !
باور کن فرقی نداره خواب باشم یا بیدار …
زیباترین تصویر پیش چشمانم همیشه آغوش توست !
وقتی که نیستی من و قلبم
هر دو تیر می کشیم
در این آشفته بازار هر چقدر هم که گران باشد باز هم میخرم
نازت را میگویم
در خاطری که تو هستی ، دیگران محکومند به فراموشی
این را به همه بگو !
در این پیچیدگی ها
من چه ساده دوستت دارم !
کاش دستانم آنقدر بزرگ بود که
می توانستم چرخ دنیا را به کامت بچرخانم
اما کسی را میشناسم که بر همه چیز تواناست
تو را به او می سپارم
به اون که رفته
و دیگه هیچ وقت نمیاد
نیازمندیم
کوتاه میگویم دوستت دارم
اما از دوست داشتنت کوتاه نمی آیم …
عزیز بودن آدم ها به این نیست
که وقتی می بینیشون چقدر از دیدنشون خوشحال میشی
به اینه که وقتی نمی بینیشون چقدر دلت براشون تنگ میشه !
سلام به اون عزیزی که فاصله ها باهاش دارم
تو دفتر خاطره هام خاطره ها باهاش دارم
آرزوی دیدن اون صورت زیباشو دارم
آخر حرفمم اینه هرجا باشه دوسش دارم
اونی که تو دلم جاشه
با عشقی که تو چشماشه
ای کاش
مال من باشه
انگار در دلم حرفی دیگر باقی نمانده تا برایت بگویم …
تنها یک جمله : هنوزم دوستت دارم !
بزرگترین روانشناسان دنیایند دو چشمت !
اینقدر که امیدوارم می کنند به زندگی …
همه ماهر شده اند
یک نفر هزاران نفر را با هم دوست دارد !
اما من ناشیانه به یک نفر دل میبندم هزاران بار !
ﻣﻦ ﺁﻣﺪﻡ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ
ﺧﺪﺍ ﻛﻨﻪ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﻛﻪ ﻻﻳﻖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ
نگاهم کن
که بی نگاه تو جهان حتی به یک نگاه هم نمی ارزد !
بدنم موج برمیدارد روی دریای خیالت
کوبانده می شوم به ساحل تنهایی و شن های داغ خواستن
تو را درخود فرو می کشند و کفم بریده می شود از شوق شیدایی
مشترک گرامی
تاریخ شارژ ارادت ما به شما تا وقتی نفس باقی است اعتباردارد
همراه آخر
در هر ورق زمان نوشته ام :
به یادت میمانم حتی اگر هزار صفحه از تو دور باشم !
تو مثل دعای مادرم از ته دل می آیی …
چشمهای تو یک مرض مسری دارند !
هربار نگاه میکنمت ، تب میکند وجودم …
صبحی که شروعش با توست
خورشید دیگر اضافیست !
خوشبختی مگه چقدر چیز عجیبیه ؟
همین که کنار یک نفر بتونی خودت باشی خوشبختی !
تا می رود خشک شود
عرق قلبم دوباره نامی از تو و باز هم تب می کند قلبم !
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﮕﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺨﻨﺪﻱ
ﭘﺲ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺳﻴﺮ ﺑﺨﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﻗﺸﻨﮕﺖ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ !
آنقدر که بودن تو را می خواهم بودن خود را نمی خواهم
چقدر زیباست این عشق محو تو شدن را دوست دارم
می خواهمت
و این شاید ابتدای خودخواهیم باشد
جهان که فاصله ای نیست
تا ماه پیاده می روم اگر آنجا خانه ات باشد …
بین این همه ضمیر فقط یک تـــــــــو کافیست
نقطه قوت تو نقطه ضعف منه :
بوسه هایت
پاییز یا زمستان چه تفاوتی دارد ؟
حضورت ، صدایت ، نفس هایت
و گرمی دستانت بهاری می کند سرزمین مرا …
یک فرصت به من بده که غلط ببوسمت
و تمام طول سال را جریمه ام کن که از روی آن هزار بار تمرین کنم !
در میان گل ها عطر یادت را می بویم
آسمانی تر از آنی که به نوشتن درآیی
هیس !
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
من ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
با تو می شود هر روز یک عمر زندگی کرد
و در فردای چشمانت باز به دنیا آمد !
دلبندم …
من دلم فقط روی دل تو بند می شود !
تـــــــــــو
تنها یکیست آن هم تویی
من دیگران را شما خطاب می کنم
دوستت دارم
و پنهان کردن آسمان پشت میله های قفس آسان نیست !
لبخند که میزنی کمترین اتفاقی که می افتد
اختلال در تشخیص ماه های قمریست
تمام حرف مجنون یک کلام است
نفس بی یاد لیلایم حرام است
عشق یعنی طوری نگاهت می کنم
که انگار تنها آدم دنیا هستی
دوست داشتنت بزرگترین نعمت دنیاست
مرا شاد می کند و لبخند را به دنیایم هدیه می کند
حتی این روزها گاهی پرواز می کنم
من این دوست داشتن را بیشتر از هر چیز در این دنیا دوست دارم
یاد تو پرچم صلحیست میان شورش این همه فکر
به دلم نشستی ولی دو زانو
معذب نباش ، برو عقب قشنگ تکیه بده
پاهاتم دراز کن ، این دل فقط جای توئه
من قصه تو را تا ابد اینگونه آغاز می کنم :
یکی بود
هنوزم هست
خدایا همیشه باشد
باران بهانه ی آسمان است
وقتی دلش برای تو تنگ می شود
و مهربانیت از دور چه عجیب نزدیک است
حس می کنم جغرافیا ، دروغ تاریخ است
به عشقت تا ته دنیا ، به جنگ هر کسی میرم
چه تقدیری از این بهتر ، که از عشق تو میمیرم ؟
هیچ جزر و مدی نمی تواند آشفته ام کند
وقتی سرم روی سینه تو بالا و پایین می رود !
بگذارید انشا بنویسم
موضوع : علم بهتر است یا ثروت ؟
به نام خدا
هیچکدام ، فقط و فقط خود تو !
کل دنیا هم بگویند دوستم دارند فایده ندارد
اما دوستت دارم های تـــــــــــــو چه غوغایی می کند
بیا با هم رفت و آمد نکنیم !
مثلا وقتی می آیی نرو …
زندگی یعنی همین که تو باشی
و من دیوانه وار دوستت بدارم
صندلیت را کنار صندلیم بگذار
همنشینی با تو یعنی تعطیلی رسمی تمام دردها …
زندگی می کنم و برایش دلیل هم دارم :
دوست داشتن تــــــــــــــــــــــو
شاهرگم قید توست
بزنم می میرم
هیچ رویایی به پای بیداریم با تو نمی رسد
خواب ها فقط خودشان را اذیت می کنند
خوبان را باید روی چشم ها گذاشت
کجایی ؟چشم هایم بهانه ات را گرفته اند
شمردن ستاره ها سخت نیست
اگر تو بگویی به اندازه ی ستاره های آسمان دوستم داری
آنقدر دوستت دارم که پروانه ها گیج می شوند
گل ها تعجب می کنند و باران دلش آب می افتد
تو که باشی بس است
مگر من جز نفس چه می خواهم ؟
احتیاجی به تسبیح نیست
دستانت را که به من بدهی با انگشتانت ذکر دوست داشتن می دهم
از تو دور بودن پر توقعم کرده
حالا دیگر تمام تو را می خواهم تا بشوم ثروتمند ترین فرد روى زمین !
مرخصی ندارد
حتی وقت استراحت ندارد
حقوق و مزایا ندارد
بیمه ندارد
ترفیع و پست و مقام ندارد
استعفا یا اخراج شدن ندارد
بازنشستگی و از کار افتادگی هم ندارد
با این حال دوست داشتنی ترین شغل دنیاست ، عاشق تو بودن !
رمز عبور را فراموش کردم ؟ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته : 69
بازدید ماه : 51
بازدید کل : 186991
تعداد مطالب : 2226
تعداد نظرات : 13
تعداد آنلاین : 1